تبليغاتX
سایه روشن
برگی کوچکی از تاریخ برای عبرت گرفتن

 

... با تدبیرهای « شخص اول ایران» ، « نظم میرزا تقی خانی» ، به تعبیر خان ملک ساسانی، به درجه ای از «تملق و چاپلوسی و سبک مغزی و ناکسی و فرومایگی» هبوط کرد که  «مافوق آن متصور نبود». میرزاآقا خان نوری در پنبه کردن رشته های امیر تا جایی پیش رفت که، با سوء استفاده از باورهای خرافی شاه، روز دیگری که او می بایست به بازدید از قورخانه برود، از قول منجم باشی نوشت «تحت الشعاع است» و به گفته خان ملک ساسانی، حدیثی ذکر می کند که در «موقع تحت الشعاع از همه کاری باید دست کشید» و ... مهم ترین هدف این شیوه وزارت، که در دوره قاجار به ویژه با صدارت میرزاآقاسی آغاز شد و میرزا آقاخان نوری، در همه عرصه های حکومت، نقیض قائم مقام و امیرکبیر بود  و سامانی را که آن دو برای تبدیل سلطنت قاجار از نظامی قبیله ای به دولت جدید برقرار کرده بودند، یکسره از میان برد. آموزش و پرورش شاه، بخشی از کوشش های گسترده میرزا ابوالقاسم و میرزا تقی خان برای ایجاد دولت جدید به شمار می آمد. میرزا آقاسی با خرافات عرفان زده و میرزاآقا خان با هرزه درایی های خود پایه های آن دولت جدید در حال ایجاد را از میان بردند و به ویژه نظام نخبه گرای قائم مقام و امیرکبیر را که از مهم ترین ابزارهای ایجاد دولت جدید بود، یکسره تعطیل کردند و ، بدین سان، پیرایه نظام قبیله ای نوریان به نظام قبیله ای قاجاران بسته شد. محمد جعفر خورموجی در ضمن شرح وقایع سال ۱۲۷۵ می نویسد:

    چون در رعایت خویش و تبار بی اختیار بود، کافه منسوبان و متعلقان تا همسایگان ایشان، بل اهالی بی شعور نور و کجور را حتی المقدور حاکم بلاد گرداند، و مالک الرقاب عباد. هر جا احمقی بود، از شراب هوش ربای دولت مست آمد و هر کجا ابلهی، با عیش و نعمت همدست گردید. ...

    اگر نه نعوذبالله، سخنی نه بر وفق خاطرخواه مسموعشان افتادی، جانی، بل خاندانی را بر باد دادندی. هر ناحیتی از ایران که به تصرف آن بی دینان بود، ویران شد و خزانه سلطان چون دل عاشقان از صبر و قرار خالی و کف کریمان و کیسه مفلسان بی درهم و دینار گردید.

سید جواد طباطبایی

مکتب تبریز و مبانی تجددخواهی. صفحه ۱۵۷ تا ۱۵۸

+ نوشته شده توسط رویا مولوی در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 23:15 |

 .... پرده ی آخر

 

پی نوشت: به اینجا اسباب کشیدم...

+ نوشته شده توسط رها دلدار در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 1:34 |

تو بهار را دوست داری، من پاییز را،

اگر تو چند گام به جلو بیایی و

من چند گام عقب بنشینم،

در تابستان گرم و بلند به‌هم می‌رسیم.

شاندز پتوفی

 

برخیز و گامی بردار...

 

 

+ نوشته شده توسط رها دلدار در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 11:57 |

تب تب است و جان تب دارد و جانم نیمه جان است. ...ذهن می جوشد و ذهن می خروشد و ذهن می جورد و چند صباحی ست مدام آواز قوقولی قوقو می شنود. ذهن گردباد می شود. ذهن موج می شود، ذهن بی پروا می شود. ذهن به خیابان می رود. خیابان امتداد دارد و ذهن انتها ندارد. ...ذهن دست بند به دست دارد و چشم بند به چشم دارد و در بنز نشسته است. ...شقاق چاق است و پا در پوتین دارد و دست در جیب و شکم به بیرون دارد و نعره در گلو. و بازی گل یا پوچ را خوب می داند ...شب است و شهر خواب است و شقاق خواب است و پرستو بیدار. پرستو زخمی ست و پرستو درد دارد. و پرستو نا ندارد و کنج دیوار نشسته است. و فرصت اندک است. و شقاق حاکم است و پرستو محکوم. پرستو  نمی داند چند قدم آن طرف تر بستری فراهم آورده اند و بکارتش را به حراج گذاشته اند... و پرستو نوعروس!! می شود قبل از اجرای حکم. ...به یاد ندارم همین چند ساعت پیش بود به گمانم برای محبوبی که نیست نوشتم کاش دریا می شدی و من در تو غرق می شدم. کاش باران می شدی و با تو تر می شدم. کاش جرعه ای آب می شدی و تو را می نوشیدم. کاش عشق می شدی و در تو حل می شدم. کاش چند لحظه فقط چند لحظه مرا در حجم دستانت جای می دادی. کاش بلد بودی مرا آرام کنی. ... یاد من باشد که نگویم پرستو هرگز به لانه بازنگشت. و نگویم آواز قوقولی قوقو می آید و من تب دارم هم چنان.

+ نوشته شده توسط رها دلدار در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 7:5 |

دیر وقت است. آسمان ولی  هم چنان آبی ست و زمین گرد است. و درخت درخت است و درخت شاخه دارد و شاخه برگ دارد و ریشه ی درخت در زمین است. و زمین تشنه است. و سار بر شاخه ی درخت نشسته است. زمین انسان دارد و انسان انسان است و انسان دست دارد و در دست انسان سنگ است. انسان انسان است و انسان قلب دارد و قلب انسان از سنگ است. و سنگ سنگ است و سنگ جان ندارد. و سنگ در تاکستان قزوین اما دلش شکسته است. تاکستان تاکستان است و تاکستان قزوین انگور دارد. و انگور انگور است و انگور زنا کرده است و انگور در زندان است. زندان زندان است و زندان زندانبان دارد. و زندانبان زندانبان است و زندانبان زندانی زندان. و غروب غروب است و غروب انگور چه دل گیر است وقتی حبه ی انگور در خانه تنهاست. و شب شب است و شب حبه ی انگور چه بی انتهاست وقتی انگور در گودال است. و گودال گودال است و زمین زمین است و زمین تشنه است. کاش! ای کاش!  سنگ که نه باران ببارد.

+ نوشته شده توسط رها دلدار در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 و ساعت 1:2 |

فضای اتاق پر است از old song. پر از لالا لو لالا لیا بارسلونا. با آن گیتار اعجاب انگیز سوار بر جارو جادویی آرام آرام تا ته جهنم می روم و بازمی گردم از پس یک خداحافظی. جهنمی که یک دنیا بهشت است. و این همه آرامش یعنی زنگ خطر. چه باک! امشب دنیا ازآن من است. شوریده دل و شوریده سر و مست از طمع خوش ریحان. با یک مشت تمشک به آن که متهم کرد مرا به... و بغل بغل گل مریم به آن که سکوت اش بی رنگ بود و صدایش دیگر آوایی نداشت. اعتراف می کنم امشب نه هشدارهای رهبری به اصولگرایان اهمیتی دارد و نه هشدارهای کیهان به خاتمی. نه مذاکرات ایران و امریکا در آینده ی نزدیک و نه آمدن حکیم به ایران. و نه خداحافظی خاموش از صحنه. نه نگرانی های هیلاری کلینتون و نه حل مسئله ی بنزین و طرح حذف کنکور.  نه دموکراسی و سکولاریسم. و  کلاژی برای آدم های زنده ی مایکل اونداتیه. و نه ادامه ی داستان های امیر انتظام و اعدام های در ملاعام و طرح شناسنامه دار شدن اراذل و اوباش. و نه اذن پدر شرط ازدواج موقت و شایعه ی دوپینگ نیکبخت. و نه کنسرت جدید شجریان و میراث پدری محمد پرویزی... من سرشار از بوی عطر ریحان برگمان را مرور می کنم و به تنهایی های بدون شاملو آیدا می اندیشم هم چنان.

+ نوشته شده توسط رها دلدار در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت 18:42 |

کاشی ها را می شماری. یک. دو. سه. چهار... چه سرگیجه ای. پنج. شش. هفت. هشت. شبی ست آرام. به نظر نمی آید ستارگان ماتم زده باشند. کوه استواری خویش را به رخ می کشد و تو چپ چپ نگاه اش می کنی. رود، سنگ را لالایی می گوید. نسیمکی نه چندان خنک می وزد. تو اما سردت است. دست هایت یخ اند. در دل تو آشوبی ست. خود را ملامت می کنی. برای چه! نمی دانی. یک. دو. سه. یک گام. چهار. پنج. شش. دومین گام. قدم سوم: هفت. هشت. نُه. قدم چهارم.ده. یازده. پنجمین گام. برگشت و تکرار قدم هایت. عجیب است در هر رفت و آمد تعداد کاشی ها کم و زیاد می شوند. می ترسی. تو ترسیدی! چشم هایت را می بندی. می خواهی که دستانت را حایل قرار دهی بین خود و کاشی ها. نمی توانی. قادر نیستی. هراسان چشمانت را می گشایی. نیستند. دستانت نیستند. گم شده اند انگار. حالا دیگر سردت نیست. تب کرده ای. پیکرت! پیکرت را لرزه می گیرد. تحلیل رفته ای. مانند فنری که می جهد خود را در چهاردیواری اتاقت می اندازی. غرقه در تاریکی ذهن. پلک هایت سنگین اند. خود را ناتوان می بینی. تو ناتوانی! لحظه ای گمان می بری دستانت در گلدان اند و اشاره ات می کنند. در سایه روشن اتاق، سقف را می بینی. فاصله ی چندانی با تو ندارد. لحظه ای آرام آرام پایین می آید و دگر بار آرام آرام رو به بالا می رود. می خواهد که عذابت دهد. و تو عذاب می کشی. عذاب بکش! و ثانیه ای بر سرعت خود می افزاید. لحظه ای بعد می ایستد. حد فاصل بین تو و سقف وجبی بیش نیست. نفس هایت به شماره افتاده اند تند و بی وقفه. پنداری مارش عزایند. بیهوده در تلاشی تا که برخیزی. همه چیز را تمام شده می انگاری. می اندیشی: دستانم. دست هایم را گم نکرده بودم اگر... پس کجای اند!؟ نمی توانی سقف را، دیوار را منکر شوی. لکه ای بر سقف تو را جلب می کند. پلک هایت را باز می کنی باز و بازتر. دقیق می شوی.دقیق شو! لکه بزرگ و بزرگ تر می شود. و بعد از هم می پاشد. هزاران تکه. هر تکه رنگی. هر رنگی صورتکی. احاطه ات کرده اند. هجوم صورتک های رنگین. می خواهند تو را ببلعند. تو را به بازی می گیرند. دهانت خشک است. نگاه می کنی. نگاه کن! حالا یک جفت دست اند. فشار پنجه ها را بر گردنت احساس می کنی. احساس کن! به تکاپو می افتی. دست و پا می زنی. گره ای در ذهن ات می بینی. گره! می خواهی فریاد بزنی. فریاد بزن! نمی توانی. نخواهی توانست. می خواهی بگریزی. نمی توانی. نخواهی توانست. تب کرده ای ، خیس عرق. سرد گشته ای. لرزه گرفته ای. آینه ای رو به روی توست. خیره می شوی . نگاه می کنی. به خود می نگری. نگاه کن! ناآشنایی یک غریبه. تنهایی. خود را نمی شناسی. رنگ ات رو به سیاهی می رود. کبود شده ای. تقلا می کنی. خود را به زمین می کوبی. به در به دیوار. آن قدر که اعضا پیکرت از هم می پاشند و به حرکت در می آیند. هر کدام به سویی. نه دور از تو که جدا از تو. وحشت بیش تری تو را به خود می خواند. درمانده شده ای. همه درد شده ای. دیگر کاری از تو بر نمی آید. همه چیز را از دست داده ای. تمام شد. تیغ را برمی داری.

+ نوشته شده توسط رها دلدار در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 2:9 |

وقتي دگمه مانتو ام مي افتد، غذايم مي سوزد، تلفن هايي که به خانه ام مي شود بي جواب مي ماند، وقتي که قلبم مي ريزد و از چشمهايم بيرون مي زند. وقتي دستمالهايم همه خيس مي شوند، و وقتي که به ديگران خيره مي شوم، وقتي که يادم مي رود به آينه نگاه کنم،  مي فهمم که حوصله ندارم. مي فهمم که دلم مي خواهد کمي تنها باشم و خودم را بزنم. بزنم به نفهمي، و هنوز در حيرتم که بعضي از آدمها که هر روز آنها را مي بينم حالشان اصلا بد نمي شود دلشان هري نمي ريزد و چشمهايشان دم به دقيقه خيس نمي شود، چرا آنها هميشه حالشان خوب است و اينقدر فرصت دارند که به خودشان برسند؟ چرا آنها هميشه اينقدر تميزند و کثيف نمي شوند هميشه اتو دارند و هميشه بوي گل مي دهند ولي من هر از چند گاهي اينطور گند مي زنم و بوي تند خستگي مي دهم؟

+ نوشته شده توسط رویا مولوی در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 18:25 |

منو حس غریب حس غریب اندوه در اصرار مادر که ساکن خانه ی سالمندان شود. ...و خانه ی سالمندان همه تخت بود و بر هر تختی دفترچه ای نانوشته یا که کتابی ناخوانده. خانه ی سالمندان خانه ی سالمندان همه دیوار تبله شده بود و بوی نا بود و بوی بی مهری بود و بوی مرگ. خانه ی سالمندان همه گیس ها سپید بود و زندگی چروک بود و دیوارها خاکستری بود و عشق پیر بود و عشق در بستر در بستر بود. خانه ی سالمندان همه درد بود و آه بود و آلزایمر بود. خانه ی سالمندان همه چشم ها بی سو بود و پر از دل های شکسته بود و دست ها جز از برای قسمت کردن قسمت کردن دراز نبود. آسمان خانه ی سالمندان همه ابری بود و باران نبود و ساقه ی گندم نبود. و برکت نیز. سراسر دیار من دیار من همه فراموشی بود و بی هویتی. ریشه های کودکی دیار من همه سالمندند و سالمندان همه در خانه ی سالمندان سال های عمرشان را در کوچه پس کوچه های خاطراتشان دوره گردی می کنند و رفتگان را مرور می کنند و ماندگان را دعا! و روزها و ماه ها ی پس و پشت را خط می زنند. خانه ی سالمندان همه در انتظارند. آخ که ویران چه ویرانم من امشب!

+ نوشته شده توسط رها دلدار در شنبه دوازدهم خرداد 1386 و ساعت 1:13 |

یک قواره غرور بی قواره شده در پیچک های پیچ در پیچ. کرور کرور واژه ی بی معنی در حس زنده بودن. جریب جریب التهاب و اضطراب در آن چه که بودی و حالا نیستی. کوچه کوچه بن بست شک و تردید. گیتی گیتی گیتی گیتی حماقت هایم شروع شد. پندم نده چیزی بگو! چه قدر حالم بده!

 

 

+ نوشته شده توسط در جمعه چهارم خرداد 1386 و ساعت 4:53 |